تن عریانی ات تن پوش رمز آلود شب بوها
و چشمانت کمینگاه تن آرامش قوها
دل زندانی ام در بند زلفت این من خسته
اسیر لابه لای دشت گندم زار گیسوها
ز ترس تیغ مرگ آلوده ی ابرویتان یکسر
غلاف اند اجتماع تیغه ی تب دار چاقوها
غزلزاده غزال وحشی صحرای این سینه
نگاهت شاه بیتی از هم آغوشی آهوها
برای با تو بودن سوختن در آتشت تا کی
بیا درسی بگیر از مکتب عشق پرستوها
تو تلخی می کنی این شیوه ی دلدادگی یعنی
چکاندی در درون جام شهدت بغض لیموها
مترسانم که عمری همچو کودک خوانده در گوشم
زمانه قصه ی دیو و دد و اشباح و لولوها
نگاهت بسترآرامشم از این همه وحشت
فراغ روحم از آوار خونریز هیاهوها
نشانت را نمی پرسم نشانی بهتر از این نیست
که روی شانه ات پیچیده عطر باغ آلوها
لبت شیرینترین سهم من از تلخی این دنیا
تمام سهم من از شهد و شیرینی کندوها
تنورستان آغوشت کجا سرمای من داند
زمستان مرا درکش به تابستان بازوها
گاهی فکر می کنم در روزگاری که جز روزمره گی و دلشوره گی برایمان چیزی به یادگار نمی گذارد اگر بیت بیت غزل نبود به چه چیزی می توانستیم متوسل شویم به هر حال آن چه که می خوانید حاصل آمیزش اندیشه و احساسی است که بخشی از تمام زندگی من است و واژه واژه اش را با عشق به تقسیم با شما خواهم نشست
هر چند حال شعر مرا تلخ کرده اند شیرینی تغزل جانم به نامتان
من شاعرم شاعری که دیوان و دفتر ندارد
شعر غمینی که بی تو مصراع آخر ندارد
از من گریزانی و من درگیر چشمانت آری
این شیو ه عاشق کشی را انسان کافر ندارد
می خواهمت گر چه با قهر می خواهمت گر چه با کین
می خواهمت گر چه هر بار قلب تو باور ندارد
همچون سیاوش در آتش می مانم آن لحظه ای که
در امتحان صداقت ترسی از آذر ندارد
تو شمع و پروانه ات من بی بال و پر مانده در خویش
پروانه ی عاشقی که بر شانه اش پر ندارد
می بوسمت شاعرانه در شعر هایم اگر چه
پاییز تلخ لبانم قند مکرر ندارد
شکسته در نگاه من طلوع ها غروب ها
کنار رفته باور حضور هر چه خوب ها
درخت استوار تو منم که مانده بر تنم
سیاه زخم کهنه از هجوم دارکوب ها
خران تنیده در بهار چشم های روشنم
بهار زخمی ام که مانده بر تن جنوب ها
درون باغ کوچک بهار چشم های من
پس از تو جای شاخه گل شکفته خاکروب ها
نگاهت عکس روشنی از آفتاب و روشنی
جدای زیور و زوار و قاب و نقره کوب ها
سرود سرخ تیشه ریشه را نشانه می کند
و بعد می درد درخت را به تکه چوب ها
من آن درخت سبز و تو سرود سرخ تیشه ای
که بر نگاه من نشانده ای غم غروب ها
خمار چشم مرا بی تو خواب کافی نیست
برای حال خرابم شراب کافی نیست
تو استجابت من بعد خشکسالی عشق
ولی برای کویر دل آب کافی نیست
مرا به تیغ و به شمشیر و زهر و دشنه بکش
برای کشتن این زن طناب کافی نیست
جواب سخت سوالم همیشه تقدیر است
ولی همیشه مرا این جواب کافی نیست
اگر چه سبزترین آفتاب گردانم
ولی به قدر دلم آفتاب کافی نیست
همیشه آخر عاشق شدن به رسوایی است
که در قضا و قدر انتخاب کافی نیست
بگو بهار نیاید دلم بهاری نیست
ببین که در رگ احساسم عشق جاری نیست
تو از حقیقت اعجاز عشق می گفتی
کدام عشق که جز کهنه زخم کاری نیست
هجوم بی کسی و بی قراری و تشویش
و فرصتی که به حال خودم گذاری نیست
لبم صریح ترین آیه ی تبسم بود
و حال سهم دلم جز به سوگواری نیست
چه قدرفاصله روییده بین بودنمان
که تا همیشه از این فاصله فراری نیست
مرا نرفته کنار خودم پیاده کنید
به مقصد من و تو -ما شدن- قطاری نیست
به زیباترین بخش زندگی ام
به شرقی ترین بانو
به هاجر زندگی
روحش شاد...
شکسته بغض غزلهایت تویی که زخم غزل داری
و در نهایت چشمانت هزار جام عسل داری
شکوفه زار تنم بی تو حریق خورده و می سوزند
تویی که جای گل لبخند هزار بغض بغل داری
نگاه خیس زمین در تو، زمین به عشق تو دل داده
تویی نیامده صدها چشم به کوچه باغ محل داری
جهنمی است پر از تکرار تمام روز و شب آدم
تویی که جای خزان درد بهشت عزوجل داری
تو آسمان منی بی شک ستاره می دمد از چشمت
تویی که در نگهت گویا هزار تکه زحل داری
خلاصه می کنمت برگرد تو ای خلاصه ی خوبی ها
تویی که قصه ی بارانی تویی که زخم غزل داری
این عادت دنیاست رودر رویمان باشد
در سینه زخم تیغه ی چاقویمان باشد
چونان پلنگی در کمین تا سینه بشکافد
هرگز نمی خواهد دمی آهویمان باشد
هرگونه می رقصاند این خیل مشوش را
حتی نمی خواهد گهی همسویمان باشد
راهی به جز بی راهه پیش پا نمی سازد
گاهی نمی خواهد به ره رهپویمان باشد
جز درد و رنج و زخم نامیدی نمی خواهد
بر عمق زخم غصه ها دارویمان باشد
در جزر و مد وحشی دریای این ایام
یک لحظه ی قایق نشین پارویمان باشد
تو فکر کن با این همه زشتی بخواهد باز
مهروی زیبای کمان ابرویمان باشد
من باورم این است دنیا سخت می خواهد
بخت سیاه افکنده بر گیسویمان باشد
این عادت دنیاست رودررویمان باشد
در سینه زخم تیغه ی چاقویمان باشد
گرفته غم غزلت را بغل بغل ، شاعر
سلام شعر مجسم ، طلوع تنهایی
غریب خانه و کاشانه و محل ، شاعر ...
بعد از مدتها پرواز بهانه ای شد که تن از پیله درآورم .
از اینکه در فضای مجازی مرا پذیرایید سپاس .
با یک ترانه بروزم .
حس بین من و تو میمیره
بعد از این رنگ زرد میگیره
زندگی با تو توی این تقویم
چارفصلش همیشه دلگیره
بکن از من تمام سهمت رو
این من از سهم غصه هات سیره
بسه ، قصه نگو ، تمومش کن
گفتن از عشق یک کمی دیره
باختی اما قبول کن باختو
هی نگو برد دست تقدیره
اون کسی میبره که از اول
خودشو دست کم نمیگیره
اگه باید اسیر غم باشم
اگه قسمت به دست تقدیره
میشکنم فصل سرد تقدیرو
این قدم ، فصل سبز تغییره
زندگی جنگه ، دست من خالی
دست تو تیغ تیز شمشیره
توی این جنگ اون کسی زنده است
که با این زخم ها نمیمیره...